بنشین
زحمت آوار نکش
شاید روزی برایت بگویم من پشت پنجره ی پر از گرد و خاک اتاقم چقدر بی صدا اشک ریختم
برای تو. برای همه ی تو . برای رنج هایت برای درد هایت برای بغضت برای تنهایی هایت و برای دلت
شاید یک روز روی بلندترن قله این شهر فارغ از هر صعودی فارغ از هر سرزنشی فارغ از هر نگاهی
دستهایت را بگیرم ، بنشانمت روبه رویم . گونه های خیست را پاک کنم و
بگویم تمام شد دیگر غصه هایت. جان من دیگر بخند با تمام دلت بخند...
شاید روزی بتوانم برایت بگویم چقدر دنیا و ادمهایش با من خسته نامهربان بودند
شاید روزی از راه برسد که برایت بگویم بهای نامهربانیشان را چطور توی شبهای سرد زمستان
وقتی که از روی پل هوایی این شهر کوچک میگذشتم دادم
شاید روزی توانستم....
زمین دیار غربت است.......
ما را در سایت زمین دیار غربت است.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 96