قلب طفلکی من

خرید بک لینک

مرا ببخش که دلتنگی تو بهانه نوشتنم نبود رسم این روزهای این آدمها فراموشی ست نه که فراموشت کرده باشم. نه اما شاید... خب من هم شاید شبیه همین آدمها شده ام دلتنگت... نه. نه که نشدم. که شدم. اما از تو چه پنهان روزهاست ک خیالت را نشانده ام روی طاقچه ی بلند خاطرات. روی آن ترمه ی فیروزه ای کنار عکس تمام ناتمام هایم مراببخش که این گونه بی رحمانه خاطرات را گرد گیری میکنم و ساده از کنارشان عبور مرا ببخش.... یکشنبه بود توی پیاده روی تازه نو نوار شده با آن درختان تازه کاشته شده اش راه میرفت و با دلبر زیبا رویی گپ میزد نه ک دلبرش کنارش قدم بزند دلبرش آن طرف خط بود او هم این طرف. به 3راهی ک رسید توی دلش گفت خدا میدونه چقدر باید وایستم تا یکی سوارم کنه و من برم سرکار هنوز جمله اش توی ذهنش تمام نشده بود ک یک ماشین سفید رنگ کنار پایش ترمز زد من.... میرم مسیرتون میخوره اره بیا بالا هنوز با دلبر صحبت میکرد و بیخیال قد و قواره راننده... هی دلبر از آن طرف خط قربان صدقه اش میرفت هی لپهایش گل گلی میشد دوست داشت تا انتهای مسیر با دلبر حرف بزند. ولی خب نمیشد. دلبر دلبری کرد و خداحافظی صدایش کرد که تماس تصویری شان تمام نشود اما خب کمی دیر شده بود. گاه و بیگاه متوجه نگاه های خیره پسرک میشد ولی خب آدمیزاد است کف دستش را بو نمیکند که پسرک راننده پرسید اشکالی نداره از صندوق آب بردارم گفت نه چه اشکالی؟ دلشوره عجیبی سرتاپای وجود خیالش را پوشاند. اما از آنجا ک همیشه میگفت همه آدمها خوبند مگر آنکه خلافش ثابت شود دلشوره هارا پشت قامت اعتماد پنهان کرد و منتظر بود تا پسرک آب بردارد از صندوق ماشین سفیدش در عقب پشت راننده باز شد و پسرک روی صندلی عقب نشست و انگار هنوز داشت دنبال بطری آبی میگشت از خیالش گذشت ک بطری آب توی کیفش را به پسرک بدهد تا دست برد سمت کیفش پسرک کیف و ساک پارچه ای ک پربود از مدارک شهرداری خراب شده را به گوشه ای پرت کرد در را بست پول توی دستش را پرت کرد آن طرف حتی موبایلش را که هنوز بوی دلبر میداد... خیز برداشت ب طرفش... چه اتفاقی دارد میفتد هنوز ماسکش که به اصرار برادر جان دیگر همراه همیشگی اش شده بود روی صورتش بود. قلب طفلکی اش دلش میخواست از میان میله ها بزند بیرون در ماشین سفید را باز کند دستش را بگیرد و تا انتهای همه بودنها بدوند و از پسرک و ماشین سفید و همه آدمهای شهر حتی فرار کنند. اما باز نمیشد آن در لعنتی... همه خواسته پسرک مثل عبور ماشین ها از کنارش، از ذهن گیج و منگش عبور کرد. رضایت داد اما به مردن با همان چاقویی ک پسرک پشت گردنش را برای درخواست بی رحمانه اش، هر لحظه بی رحمانه تر لمس میکرد... قلب طفلکی... منو بکش ولی با من اینکارو نکن.... عقب نشست از موضعی ک در آن بی رحمانه قدرتمند شده بود در راباز کرد و.... با هزار اشک و تمنا پیاده اش کرد. حالا با تمام وجودش گریه میکرد. با بند بند تنش. میان همه بهت و ناباوری اش هنوز داشت فکر میکرد اگه آب نداری من تو کیفم ی بطری دارم....

♥ نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۹ ساعت ۴:۴ ب.ظ توسط GhAsEdAk:

زمین دیار غربت است.......

ما را در سایت زمین دیار غربت است.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 104 تاريخ: يکشنبه 15 فروردين 1400 ساعت: 21:56

صفحه بندی