خوان اول رو که میرفتم بالا هنوز هوا تاریک بود
اما چون خوان اول بزرگترین خوان اون هفت خوان بود تا به اخر برسم خورشید هم خمیازه کشون خودشو رسوند به لبه اون کوه تو دل اسمون هرچند ابرا حسابی مراقبش بودن که مبادا شیطونی کنه
که مبادا ...
اما هوا روشن بود
از همون اول تاریکی بدون نور رفتم .نخواستم دلمو خوش کنم به اون نورای الکی
خواستم تو تاریکی برم و بشنوم
چقدر قبل ترها حواسم به صداها نبود اما حالا دارم سعی میکنم بشنومشون
بشنوم و عمیقا به جان بکشم صداهایی که جان دلمو جلا میدن
انقدر توی تاریکی رفتم تا رسیدم به خورشید
هوا کم کم باز میشد و این چشمها ......
امان از چشمها
هرچی رو که میبینن چه بخواای چه نخوای مستقیم تحویل دل میدن
از خوان دوم به بعد گلای بنفش گلای زرد
لاله های صورتی
شقایقهای قرمز
سبزه های سبز سبز
اسمون وای از اسمون ابی پر از ابرای سفید
چشما دیدن و بردن برای دل دیده هاشونو
دیدن و بردن
و دل
چه سرخوش و سرمست میرفت
خوان سوم چهارم پنجم ششم و هفتم و ....
رسید به سرخط خوان هفتم
دل طاقت نیاورد که بشینه و چشمها براش بگن که اونجا چه خبره
خودش اومد خودش دید
و نشست روی خط خوان هفتم
زیر پاش دشت بود صخره بود سبزی بود خطای رنگی روی کوه بود
یه رودخونه پیچ در پیچ
یه شهر اون دور دورا
گفتم پاشو بریم تا قله چیزی نمونده
گفت تو برو من همین جا میشینم تا برگردی
میدونستم که نخواد بیاد نمیاد
رفتم تا قله
برگشتم همون جا نشسته بود
گفتم پاشو وقت رفتنه. گفت یکم بمون بعد بریم
نشستم به بهانه صبحانه تا بلکه م دل بکنه از اونجا
تموم که شد گفتم پاشو دیگه وقت رفتنه
دست کرد تو جیبش
یه تیکه از خودشو برداشت نشوند روی همون خط چندتا سنگ گذاشت دور و برش که باد این ور اون نبرتش
بعد راه افتاد
تو خوان شیشم یه درخت بی برگ نشسته بود تو راهی که اخرش می رسید به اسمون
دیدم باز رفته نشسته اونجا
گفتم پاشو نمی تونیم اینجا بمونیم.با التماس نگاهم کرد اما دید که درمونده م بازم دست کرد تو جیبش یه تیکه دیگه از خودشو برداشت گذاشت زیر سایه اسمون بالای اون درخت و راهی شد
ی تیکه بزرگشو گذاشت کنار یه لاله ی صورتی که وسط یه بوته پر از تیغ جا خوش کرده بود
و یه تیکه دیگه شو هم نشوند پای اون نخل بلند توی کف اون رودخونه کنار اون پیرمردی که قد تموم اون هفت خوان حرف داشت برای گفتن
رسیدم به یه گودال آب یه گودال شبیه یه برکه که توش پر ماهی بود گفتم بیا ببین اینا رو
هرچی نگاه کردم نبود
تمام خودشو جا گذاشته بود توی اون کوه
صداش کردم گفتم اخه اینجا ؟
جواب نداد
التماس کردم " برگرد باید بریم "
نیومد
تو اونجا نبودی که بخواد جا بمونه
هیچ اثری از تو نبود
پس چرا جاموند
چرا نیومد
چرا نمیاد
.................
برگشتم
حالا اینجام
پشت همون میز و روی همون صندلی که توی این شرکت لعنتی مال منه
اما بی دل.........
زمین دیار غربت است.......
ما را در سایت زمین دیار غربت است.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 91